.

کليه" اشعار در اين بلاگ، منحصرأ توسط فرداد شکوهی رازی(شاهين) نوشته شده وهرگونه برداشت بدون ذکر نام مؤلف، پيگرد قانونی دارد. ...قفس تنهایی



   سپید   

آنجا که ماه،

لبخندی سپید

میزند بر تداوم شب،

باز میشود دهان بسته فریاد رازقی 

در امتداد کوچه بی عابر سکوت.

راه میرود کنار سکوتم صدای نور

باز میشود دریچه بیتاب باطنم.

وین نقطه های سپیدی که روی برگ،

در دستهای کوچک من میشود سیاه،

تکرار میکند تداوم نور و ستاره را

در نت نت ملایم آوای بوتیمار .

Balatarin
واژه ها، می مانند...()
   یک جوانه   

...

...

یک جوانه برای باور بهار کافیست ...

حتی اگر هنوز برف پوشانده دشت را.

لبخندی ...

حتی اگر هنوز خیس مانده گونه های گدازان ز اشک ها.

این لحظه های ناب گریزانتر از خیال.

شاید شکوه همین دخمه هم به بوی گلیست که در خیال تو میدمد این بهار. ...

با هر بهار سعی کنیم از سر نو بروییم...

... نوروز تان پیروز

...

...

Balatarin
واژه ها، می مانند...()
   اگر فهمیدی چه میگویم ، بمان وگرنه برو به سلامت   

.

.

رفت یکی بر سر بازار و خواست

از دهن رهگذران حرف راست

گفت ظریفی ، سخن اینجا مجو

خلق ، ندارد به دهن آرزو

مردم از آنجای خود آگاه نیست

جون همه خویشند ، به ما راه نیست

یا تو به دنبال طبیبی و او

بر سر بازار مکن جستجو

یا تو مرادی و مدد گاره ای

یا تو مریدی و پی چاره ای

هردو از این قسم ، سخن ناورند

 آنچه ببینند ، همان میخرند

گفت : به میخانه ندیدم کسی

گفت : در آنجا نشود هر کسی

گفت : به مسجد که کسی راست نیست

گفت: نگو راست ، که بر خواست نیست

مرد که شد بر سخن این و او 

منزل خود را نکند جستجو 

گفت : تو اینجا به چه حاجت شدی ؟

گفت : تو با آینه ای ، ما  شدی

.

.

Balatarin
واژه ها، می مانند...()
   دنیای کوچکیست...ما کوچکتر... کوچکتر ... کوچکتر   

من ،

نقطه ی کوچکی بر این صفحه بُدم

این صفحه خودش برگه ی نازکیست از دفتر عشق

آن دفتر عشق ، میرود سوی نبود ...

من ، 

دایره ای بود

که از نقطه شدم

Balatarin
واژه ها، می مانند...()
   نه .   

بی نهایت تا یکم مانده.

سرم را بر نمیگردانم

بزن !

 پرخاش کن ، در هم بکوب استخوانم را...

نه !

بکُش ! نه.

التماس کن ، مرا به خلوت خویش بخوان و می آیم... اما نه!

 سرم را بر نمیگردانم.

من یکبار ، یک را دیده ام

با او غذا خورده ام در خیال خویش تا امروز

با او آنقدر دویده ام در خواب.

و گریسته ام در بیداری از شوق.

 

قدمی مانده مرا

 تا یک صفر ، از بی نهایت ِ پیش رو بردارم.

 

نه . من خدای شما را قبول ندارم .

Balatarin
واژه ها، می مانند...()
   در پیشگاه خویش...   

هر گز کنار نکشیده ام پای

از آغاز یک دلهرهء بیهوده راست.

راه ، زیاد رفته اند این چشمهای بی حوصله تار...

حبس ، زیاد کشیده اند این دستهای پینه دار.

هرگز نگفته ام بس است.

اتاقی سه + سه + سه + سه + من

شاهد منست.

 

 

 

 

Balatarin
واژه ها، می مانند...()
   سینه کش دیوار   

.

.

شکایتی نداشتم از گردون

گرچه هیچ برای من چرخ نزد هیچ.

دست هایم را ،

در یک بعد از ظهر گرم.

کاشتم با تفنگی زیر درخت هلو

آن طرف باغچه.

و فریادی در ذهنم هرشب تکرار میکند :

تمام شد.

کاش میشد گلوله ای داشتم در مشت.

.

 

Balatarin
واژه ها، می مانند...()
   فصل خواب   

.

فصل ها به کوتاهی روز های بی تو بودن

میگذرند بی پروازی ...

بی طراوت.

اینجا زمستان آنجا هنوز بهار.

پرستو ها را هوایی مانده برای تکرار؟

در نیمکره’ خیالی ام

هنوز دخترکی التماس میکند

آقا تورو خدا یه آدامس بخر.

کدام دست

این گونه’ متورم را نوازش میکند امشب

کدام ناز

میخرامد

کدام پنجره باز است این بهار؟

.

.

Balatarin
واژه ها، می مانند...()
   ای داد ... او هم رفت   

.

کوتاه نیا ولی

میبینی چه به قصد کشت میزنند ؟

باید به قصد کشت ایستاد ...

وگرنه

خانه نشین میشود دوباره  این احساس تند.

این نفسهای آشفته در تلاطم یک پیکار ،

یکی یکی

سرد میشوند

در دهم ثانیه ای ، سرد.

پیش از آنکه سرودی خوانده باشند.

مغرور مغرور 

با گردنی بلند تر از همیشه

ومشتاق بوی خوش صبح ،

از لای دندان های سخت به هم چسبیده.

فریادی بزن تا دیر نشده

ای داد ...              ای داد ...             ای داد ...                ای داد ...

او هم رفت...         او هم رفت ...         او هم رفت ...

.

.

Balatarin
واژه ها، می مانند...()
   با تو ، هیچوقت دوست نمیشم ! فراموشم کن.   

میبرندم مال را

میخورندم خون پاک.

پای هر دیوار

نشانی مانده از خاکستر دیروز ...

آوار شدی ای طلاوت دروغین عشق

بر انبوه بیشمار کتابهای سوخته شده

در معبد بی زائر پندارم.

این دستهای توست

که از عشق محرومند.

وگرنه هنوز

باور تو در کودکی من گربه دار میزند

هر صبح با صدای اذان.

من

از تو یاد گرفتم

گریز را به خدا

از ترس تو.

نامرد ،

بردی ،

گفتم شکر...

زدی به قصد کُشت ،

گفتم چرا ؟

تو از کدام ناپرهیز دامنی که قساوت گناه خویش را

در سینه ای که شکسته جستجو میکنی؟

.

.

 

 

Balatarin
واژه ها، می مانند...()