...
...
یک جوانه برای باور بهار کافیست ...
حتی اگر هنوز برف پوشانده دشت را.
لبخندی ...
حتی اگر هنوز خیس مانده گونه های گدازان ز اشک ها.
این لحظه های ناب گریزانتر از خیال.
شاید شکوه همین دخمه هم به بوی گلیست که در خیال تو میدمد این بهار. ...
با هر بهار سعی کنیم از سر نو بروییم...
... نوروز تان پیروز
...
...
.
.
رفت یکی بر سر بازار و خواست
از دهن رهگذران حرف راست
گفت ظریفی ، سخن اینجا مجو
خلق ، ندارد به دهن آرزو
مردم از آنجای خود آگاه نیست
جون همه خویشند ، به ما راه نیست
یا تو به دنبال طبیبی و او
بر سر بازار مکن جستجو
یا تو مرادی و مدد گاره ای
یا تو مریدی و پی چاره ای
هردو از این قسم ، سخن ناورند
آنچه ببینند ، همان میخرند
گفت : به میخانه ندیدم کسی
گفت : در آنجا نشود هر کسی
گفت : به مسجد که کسی راست نیست
گفت: نگو راست ، که بر خواست نیست
مرد که شد بر سخن این و او
منزل خود را نکند جستجو
گفت : تو اینجا به چه حاجت شدی ؟
گفت : تو با آینه ای ، ما شدی
.
.
بی نهایت تا یکم مانده.
سرم را بر نمیگردانم
بزن !
پرخاش کن ، در هم بکوب استخوانم را...
نه !
بکُش ! نه.
التماس کن ، مرا به خلوت خویش بخوان و می آیم... اما نه!
سرم را بر نمیگردانم.
من یکبار ، یک را دیده ام
با او غذا خورده ام در خیال خویش تا امروز
با او آنقدر دویده ام در خواب.
و گریسته ام در بیداری از شوق.
قدمی مانده مرا
تا یک صفر ، از بی نهایت ِ پیش رو بردارم.
نه . من خدای شما را قبول ندارم .
.
فصل ها به کوتاهی روز های بی تو بودن
میگذرند بی پروازی ...
بی طراوت.
اینجا زمستان آنجا هنوز بهار.
پرستو ها را هوایی مانده برای تکرار؟
در نیمکره’ خیالی ام
هنوز دخترکی التماس میکند
آقا تورو خدا یه آدامس بخر.
کدام دست
این گونه’ متورم را نوازش میکند امشب
کدام ناز
میخرامد
کدام پنجره باز است این بهار؟
.
.
.
کوتاه نیا ولی
میبینی چه به قصد کشت میزنند ؟
باید به قصد کشت ایستاد ...
وگرنه
خانه نشین میشود دوباره این احساس تند.
این نفسهای آشفته در تلاطم یک پیکار ،
یکی یکی
سرد میشوند
در دهم ثانیه ای ، سرد.
پیش از آنکه سرودی خوانده باشند.
مغرور مغرور
با گردنی بلند تر از همیشه
ومشتاق بوی خوش صبح ،
از لای دندان های سخت به هم چسبیده.
فریادی بزن تا دیر نشده
ای داد ... ای داد ... ای داد ... ای داد ...
او هم رفت... او هم رفت ... او هم رفت ...
.
.
میبرندم مال را
میخورندم خون پاک.
پای هر دیوار
نشانی مانده از خاکستر دیروز ...
آوار شدی ای طلاوت دروغین عشق
بر انبوه بیشمار کتابهای سوخته شده
در معبد بی زائر پندارم.
این دستهای توست
که از عشق محرومند.
وگرنه هنوز
باور تو در کودکی من گربه دار میزند
هر صبح با صدای اذان.
من
از تو یاد گرفتم
گریز را به خدا
از ترس تو.
نامرد ،
بردی ،
گفتم شکر...
زدی به قصد کُشت ،
گفتم چرا ؟
تو از کدام ناپرهیز دامنی که قساوت گناه خویش را
در سینه ای که شکسته جستجو میکنی؟
.
.



