کنار باغچه ای که در آرزوی کمی طراوت ،
تمام روز به تماشای خورشید
و تمام شب در انتظار سپیده نشسته...
علفی را از خاک میزدایم
با دستانی که این روزها هنری ندارند جز پاک کردن خاک از لای ریشه ها ،
مرگ ،
آرام ،
دراز کشیده لای علفهائی که ریشه هایشان در هوا ملتهب است
و فردا ،
گوئی هرگز نبوده در گرو خاک.
گوئی هرگز شبنمی ننشسته بر زبری تارکشان.
ماه ،
امشب همانجاست که قرارمان بود...
روی بر تافته از نوازش خورشید
سرد و دیر جوش.
من ، نیستم اما ...
لهیبی گداخته از انگیزهء انکار ،
پشت خم کوچه ،
درکمین است.
زینهار ،
همراهم نیا...
امروز پیش از ظهر...
رفتنی منم.
باغچه میماند برای دستان تو
تا دوباره یاس بکاری و خاک بارور شود.
رفتنی منم.
مرگ ،
علف ها را
و مرا نیز با خود میبرد امروز
پیش از ظهر.


