دنبالهء منظومهء کــفر ...

زن

سر بلند میکند از بستر آشفتهء تردد

و رخوت بی مانند یکتا بودن را

در آبگینه اش میستاید...

نقطهء عطف آفرینش !

آنجا که مرد ،

در برابر قیمومیت آسمان سر بر میافرازد

و اقامهء توان میکند...

چنگ می اندازد و دندان میساید ...

این همزاد ،

از آن منست ...

این زیباترین شکل بودن ،

این کرشمهء ویرانگر

این لطافت بیدریغ زاینده...

که او را توان فهمیدنم نیست !

از کنار من ...

از زیر کتف من زاده شد !

این همزاد...

که او را توان فهمیدنم نیست !

***

سر به آسمان بر میکند از فشار غیظ ،

خدای را و اهریمن را

به نیشخندی زهرآگین می پالاید

... هان !

 دروغ ، پای تا سر...

کالبد کدام مردار پست را قربان میخواهی ...

که روایـت ببینم ؟

میوه را به کدام حرام آگــندی که جرمم را

 مضاعف کنند همزادان ؟

قاموس از کدام شریعۀ شنیع بر آوردی

 تا سنگ بر روی و بر ِ دخترکان ِ پاکم بر بتوفند...

که عشق ،

جان پناه نی ،

... که طـلسـمی کور

مرا این درد ، از چه نصیب آمد

که از خاک ، نشـدم

بلکه از دندهء مرد ...

                              - که مجیزه گوی توبا شد

                                  و هم پیالهء ابلیس .   

                          که تصاحب جسـت

                        نه مصاحبت ...

ترا چه خطا باختم که از نخست روز

نه همزاد ...

... که همخوابه !

و نه همسر ...

که ندیمه !

آفریده از سکوت درنگی

 که خویشت را یارای فهمیدن نیامد !

که از چه این دستکار ...

تفاوت کرد !؟

برابر خواست ، بودن را...

... و همزادش،

چه راحت میتوانست این بهشتِ سردِ ماتم گین ...

 و بی اندازه زیبا را...

به لبخندی ،

به رنگِ  خانه ، آمیزد ...

به یک بوسه ...

... کلامی خوش شاید !

(عجب این آفرینش هم خطا در کار خود دارد !!

نه بنیادش خطا ، زینهار !

که هر برگش به میزان است ...

خطای کردگار از خوی انسان است !!

                               که خود را برتر از هر پست میدارد...)

 

 

 
/ 26 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مونا

چه راحت میتوانست این بهشتِ سردِ ماتم گین ... و بی اندازه زیبا را... به لبخندی ، به رنگِ خانه ، آمیزد ... اينجاش خيلی به دلم نشست.....

noosheen

salam khobi khob bashi montazeretam biya khoshahl misham

دت

سلام .. آ«ده ام که امدنم را جشن نگيرم.. سرود هم نخوانم .. و نه هيچ... من همانم... همان خط سوم.. همان مرغی که خواندنش ديگر نميآيد.. همان مرغ سحر... نه من را ميشناسيد ديگر و نه ... ادم که همان است.. همان آدم است که مينويسد.. مهم نيست اسمش چه باشد.. منم... آن خط سوم .... هستم... اينجا و نه آنجا

چکاوک

فرداد جان نوشته هات برای من جای هیچ نظری نمی گذارد!من تازه دست به قلم بردم و چون شما توان بیان احساسات واقعیم را ندارم و قطعا نیز به این زودی نخواهم داشت... پتروس زمانم خوابست! ريز علي نيز خسته! دست پتروس زمانم يک دسته گل نرگس سر چهار راه لباس ريز علي ديشب جاي هيزم سوخت و صدايش در جنگ مقدس به يغما رفت. بر ما نیز بتاب که از نو ساخته ام آبادی ویرانه ام را....

مامان بارون

دست اگر کوتاه باشد آرزويی می کنيم زلف مشکين تو را از دور بوئی می کنيم

سلام

سلام شما چه خشنی خوب اومدی تو لاگ ما حال دوست ما رو گرفتی ها. اين جا کميته دفاع از نسوان است ايا؟

?؟ ص د ف ?؟

مي رسم و مي افتم/ از بالايي كه تويي تا پاييني كه منم/يك قواره آسمان اندازه ام مي شود/پناه مي گيرم/اشك هاي يخ زده مي آيند/صدايي گنگ/سپيده اي كه تويي/ظلمتي كه منم! روز خاكستري ميلاد را چه كسي مي بوسد اينچنين؟ خوشکل نوشتی

مونا

بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ لیک دیگر پیکر سرد مرا...