دنبالهء منظومهء کـــفر ...

 

و خدا ،

به تماشا نشست

با فرشتگانش.

وشیطان ،

از لهیبِ آتش دوزخ شراره ای ساخت

بی پروا

 همچون شرار ملتهبِ نیازی جاوید

تا بر سینهء آدم ، تا ابد الآباد

 نقش جانفزای هیبتِ افسانه وار عشق را به یادگار بگذارد.

... و مرد ،

زن را شناخت !

و  زن ،

انگیزه ای شد برای دگردیسی ِ تاریخی ِ تکامل ِ انسان

و گاهواری گرم

برای جایگزین شدن ِ حس ِ اقـتدار بر تباهی ِ ایمان.

آنجا که قلعهء مستحکم ِ آدمی ،

فرو میپـاشد

و عشق ،

فریادی میشود از درون بر کشیده

در اعماق ِ جرمینهء خود آزاری ِ انسان.

و  زن ،

پایگاهی شد برای تسکین پیکر درد آلودهء مرد

شباهنگام ...

 که از راهوار خستگی ِ روز

آنجا که گرماگرم نبردی فرساینده با خویش میشود

تا همزاد ناشناخته اش را دریابد

بی شـائـبه ،

                            بی دریغ ... 

                                                   بی ریا .

                                                          ...

                                                          ...

                                          ...

/ 16 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ف.شیدا

سلام شعر شما گرم وگویا با واژه هائی محکم گوئی تاریخ را به نقش میکشید تاریخی که همواره با نام انسان در قلمرو حکمفرمائی خویش زمین وزمان را تحول وتغییر بخشید و اما ..زن؟ این استیره همیشگی تاریخ که سرآغاز همه چیز بود تولد...زندگی ..عشق ..جنگ...وووو.. وشعر شما فریادی در کوهسار که در هر زمان در هر صحنه از تاریخ میتوان دوباره تکرارش کردو تاریخ را دوباره زندگی بخشید تاریخی که همواره به تکرار در گذر است و چنین شعریست که از جاودانه ها خواهد بود زیرا زمان نمیشناسد خود تاریخی ست که در هر زمان خواندنی ست احساستان شاعرانه وشادمانه پایدار باد و روح لطیف شما همواره دور از خدشه های زخم زندگی شاد وموفق باشید

مامان بارون

کاش دانسته باشی که آنچه بر سينه ام نشسته بود و راه نفس بسته بود هنوز آب نشده... مانده تا برف زمین آب شود خوب صميمی فايل صوتی اون رو هم به زودی می گذارم توی پیشکش اگر صبور بودي بشنو رفاقتمون پايدار يا حق

دت

سلام.. ادامهء منظومه تان را هم خوانديم.. باز هم يک ديد مردانه! هر کاری که ميکنم نمی توانم فراموش کنم که با چشمان آفرينشم نمی نگرم! اين را هم شما بگذاريد به حساب ضعف ما

چکاوک

من سپاس نمي گويم: آفريننده ي سرچشمه ي فراموشي ها ودروغ ها را سپاس نمي گويم آنکه زنجير فقر را بر گردن فرزندان موفق اين مرز انداخت تا مرگشان هم، همچون تولدشان اين موفقيت بلقوه را حمل کنند درود دوست عزيز خيلی خوشحالم می کنيد سری به آبادی ويرانه ی من هم بزنيد تا از نظراتتان بهره گيرم هر جند تازه کار و بسيار جوانم و نا آزموده. قلم شیوا پخته ی شما مرا به این وا داشت که وبلاگ شما رو بی اجازه لينک کنم اگر در شما هم ميلی بود خوشحال می شوم و اگر نه باز هم سر می زنم.

آ]رين ترانه ی باران

استاد بادرودی گرم خدمت شما.... بسیارزیبا و ژرف همانند همیشه خستگی ها درد ها تشنگی ها روزمرگی ها در دوری از تکرار ومن در قفسی گرفتار من زنم........... زن کالایم نپندار تندرستی روز افزون برایتان آرزو می کنم

?؟ ص د ف ?؟

نشد يک لحظه از يادت جدا دل... زهي دل ، آفرين دل ، مرحبا دل !... زدستش يکدم آسايش ندارم.... نمي دانم چه بايد کرد با دل ؟.... هزاران بار منعش کردم از عشق .. مگر برگشت از راه خطا دل.... بچشمانت مرا دل مبتلا کرد ... فلاکت دل ، مصيبت دل ، بلا دل...... از اين دل داد من بستان خدايا ... ز دستش تا به کي گويم خدا دل... درون سينه آهي هم ندارم ... فقير و عاجز و بي دست و پا دل....... بشد خاک و ز کويت بر نخيزد.... زهي ثابت قدم دل ، با وفا دل.... ز عقل و دل دگر از من مپرسيد .. چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل ؟.... تو.......ز دل نالي ..دل از تو .. .. حيا کن يا تو ساکت باش يا دل........... بازم عالی نوشته بودی.....

مامان بارون

خرقه از ما می ستاند نافه مشکين نفس از هواداران آن زلف پريشانيم ما . . چشم ما چون زاهدان بر ميوه فردوس نيست تشنه بويی از آن سيب زنخدانيم ما . ما

برنادت

نمی خوام بگم زيبا بود که اين کلمه اينهمه زيبائی در واژه ها رو لوث ميکنه...سلام....

ف.شیدا

ترا چه خطا باختم که از نخست روز نه همزاد ... ... که همخوابه ! و نه همسر ... که ندیمه ! آفریده از سکوت درنگی که خویشت را یارای فهمیدن نیامد ! که از چه این دستکار ... تفاوت کرد !؟ «برابر خواست» ، « بودن را...»!!!!!! ببیش ازاین چه میبایست میگفت که گفت وبارها گفت اما شنیده نشد این زن این زخم خورده تاریخ این دلشکسته ایم بیش ازین چه باید میگفت ورسا تر از این چه بود ؟؟؟!!! زیبانوشتیدوبه اشک نشست دیده زنی در غربت که براحتی میتوان ازو حرمتش گرفت خوارش کرد به ویرانیش کشید..افسوس موفق وشاد باشید

محمود

سلام فرداد گلم....عجب منظمه ای داره میشه این منظومه کفر!!!....بنویس که ما محتاجیم...به مناسبت سالگرد وبلاگ با مطلبی جدید به روز شد ....تا بعد یا حق