دنبالهء منظومهء کفر

...

 

گرفت از آسمان ،                                                  

رو ...                  

... بر!

 

ترا دیگر سلامی نیست از این خاک...

دیگر با تو سرسنگین تر از سنگم !

تو سنگین گوش ...

سنگین دل !

نبودت آشنا حرف ِ دل ِ تنگم ...

نه بالینم به کامم شد...

 ... نه هم ... دینم!

خدایی اینچنین ،

شایستهء کفر است !!

که خواندمت

ونخواستی ام

 آنجا که درد بر جبینم پیچیده و

جانم تشنهء نگاهی مانده بود ... آشنا

که از خویشم ، به خویش بخواند

و روحم، مشتاق نجوایی

که حتی به دروغ یا مسالمت ، مرا بشناسد

 و التهاب درونم را ،

به دوستت دارمی ... ساده ...

فرو نشاند !

و تو این ،

نه خود کردی و نه بر غیر روا دیـدی

تا به دوستی ، دستی بر شود

و مرا تبسمی هرچند ناپایدار

- بر لب نشاند.

از امروز ،

باقی ،

یک دم از بودن اگر بر دست ماند ،

صرف رفتن میکنم تا آخر پندار...

تا آنسوی شک ...

و تمام معصومیت دردناک زهدانم را

پیشکش یگانه مردی میکنم ... ساده وپاک

که زن را جز مادرندید ...

و خدای را پسری که تا هست ، با شد

تا بر صلیبش کنند و تاج خار بر سرش کشند

تا داغ ننگی بر سر در ملکوت شود

که داد از پدر گرفته نتوانست ...

پس پسر را قصاص کرد... خدای !

که گناه آدمی از دامن کائنات بشویند...

حاشا ...

که ژولیده مردی خُرد...

بازشالودهء ننگ را به دامن سپیدت

ای خجسته ... قی کنـد !

تا اسطوره را به پچـیزی بفروشد

و گردن بر درختی سوخته آویزد

تا پردهء مابین هوش و خمیازه ...

دو نیم شود...

که جز این ات شایسته نیست آیین .

هوشیانا... هوشیانا ...

از بهشت ، راندی ام ... با شکم پر

تا نوزاده ام را به خاک زمین بشویم

هوشیانا ... هوشیانا ...

خاک را به دیده بر میسایم

که چشم امیدم به آسمانت نیست.

برای خود و ابلیست ،

بمان جاودان ،

که این الههء زمینی ،

چون خاکش ، آبسـتن فردایـیست بی دلشوره

هیهات ...

مباد که دگر بار، رو به جمال تو برگیرانم

که خیره سرم به جمال خویش

و خود ، خدای زمینم

***

/ 19 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزند آبشار

استاد بادرودی گرم....... دربرابر اين همه واژه های تازه وناب چه می توان گفت جز......... آفرين برشما فريادگرتوانا دوست خوبم فرزندآبشار همان شاگردکوچک شماست...... اورا ببينيد..... راهنمايی اش کنيد خرسند خواهد شد همدرديم وهمرنگ وهم داستان مانا شما وجاويد ايران اهورايی

زنان نيمه ی بزرگ انکار

فرداد جان.......درود چگويم ازاين همه ذوق وآفرينشگری سپاس............ فقط همين برگی دگرافزودم بردفتردل بدرود نازنين

ف.شيدا

سلام شعری بسيار گويا و در بطن وحود فريادی از تنهائی و ناخوانده بودن ناشنيده شدن در سرای معبود اما زيبا در واژّ ها ممنونم از حضور گرم شما در آشیانه یاآشیانه شعر به روز شد و منتظر قدمهای سبز شماست موفق وشاد باشیدران شعر

خلود

.. . در سوگ مرگ قناری کدام آواز را زمزمه کنم در آنجا که بودن و نبودن آدمها تنها به نیروی تکان دادن دستشان در هنگام وداع است در آنجا که تفکر تنها مایه خود پرستی است در آنجا که عشق نیاز خود است در آنجا که دوست داشتن برای دوست نیست و هر کلامی درآغاز وداع را در پی خواهد داشت در آنجا که قلم تنها برای نوشتن است نه آفرینش و نوشتن تنها در کاغذ است چگونه مرگ قناری را به گوش دگران رسانم . . علی اکبر ثابتیان ــــــــــــــــــــــــــــــــ آ ری تو خود ، خدای زمینی و این را خود او چنین گفت چون تو خدای زمین بودی ابلیس از تو نفرت بدل گرفت از تو و از او رنجید و روی گرداند پس قسم یاد کرد به بزرگواری او که این خدای زمین را به حال خود نگذارم نگذارم او خدایی بکند و این حق را از او سلب می کنم . . . و چنین شد که انسان در خداییش بر زمین سست شد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سبک شعر تان خیلی زیباست...من ۲ بار خوندمش و ۲ بر داشت از ان کردم و مطابق برداشتم کامنت گذاشتم... شاد باشید

سمانه

شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدمها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا به دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل وای این شب چه قدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم ؟ قطره ای کو که به دریا ریزم ؟ صخره ای کو که بدان آویزم ؟ مثل این است که شب نمنک است دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمنک است

نسيم

سلام ممنون كه مي آي . در مورد دوسساتم : صلاح مملكت خويش خسروان دانند

محمود

سلام و سپاس از همدلیت برادر ممنون...چه میشود کرد و چه میشود گفت همنز هم نگاذشته ام از بیماری اش چیزی بداند ولی سخت است دیدن ذره ذره آب شدن عزیزترینم....التماس دعا

برنادت

حالا از سر تقصيراتش بگذريد...قهر نکنيد باهاش.سلام فرداد عزيز......

ياسر

تو اينسان شکر گفتی نه آنکه کفر گفتی ... !

تينا

من دردها کشيده‌ام از درازنایِ اين شبِ بلند با اين همه جهان و هرچه در اوست به کامِ کلمه‌ْبازِ بی‌چراغی چون من است. من چکيده‌ی نور و عطرِ عيش و آوازِ ملايکم وطنم همين هوایِ نوشتن از شرحه‌ی نی است