چه خبر ؟ ...

.

.

ماه ،

ای ماه ِ قشنگ ،

از آن دور...

چه خبر؟

تو از آنجا ، به کجا مینگری؟

و چه میبینی از آن روزنهء کوچک و دور ؟

سبزی ِ روشن خاک ؟

آبی ِ اقیانوس؟

تو خبر داری از این کشمکش ِ روز به روز ؟

سنگ سرد و سنگین ،

تو چه میدانی

این دایرهء آبی و سبز ،

چه سکوتی دارد ... از آن دور.

و چه سرمای بدی...

و چه بوی علفی...

خود خالق هم در کار خودش وامانده ،

روی این گرداگرد.

قرنها میگذرد ،

 باز ، همه ،

دشمن دیرین همیم...

تو از آن سردی یکدست و سیاه ،

ومعـلـّـق ...

و از آن بی وزنی ...

به کجا مینگری ؟

رنگ وارنگی ِ این دایره میخ ات کرده ؟

.

/ 20 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

شما خیلی به من لطف دارین. سپاس بی پایان برایتان.

محمود

چشمت ازدوستی ما چه سخنها دارد، دلت اما...

محمود

غمی كه در سخنت داری همان غمی است كه من دارم همان غمی كه به تفسیرش به هر بهانه سخن دارم من و تو زخمی یك تیغیم تفاوت آنكه در این مسلخ تو زخم تازه و من با خود هنوز زخم كهن دارم...سلام فرداد جان

سلام تازه یه الونک ساده وبلاگی واسه خودم ساختم شعراتو خوندم یه سرخوردگی دلتنگ کننده رو داری تعقیب میکنی امیدوارم گمشدتو پیداکنی خوشحال میشم غریب نوازی کرده وبه ماسربزنید اگه دوست داشته باشید میخوام ناخونده رفیقت بشم منتظر پیامت هستم میبینمت یاعلی

میثم

در نهان به آنانی دل می بندیمکه دوستمان ندارند و از آنانی که دوستمان دارند غافلیم . شاید این است دلیل تنهایی ما

سارا

واقعا وبلاگ زیبایی دارد به وبلاگ من سر بزنید[قلب]