باران ...

.

.

امشب  از تاريکی ،

پشت در ، غوغاييست !

و در اين تاريکی.....

..... آسمان ميبارد....

.... که بشويد همه چيز....

که غبار از رُخ گُل بردارد !

تو ،

در اين همهمه تنها هستی !

ـ و ميانديشی باز....

ـ هست آيا دستی ؟

... که در اين لحظه مرا دريابد ؟

و بکوبد بر در....

.... و بپرسد که چه در دل دارم ؟

ـ ليک بارانست اين...

... که به در ميکوبد !

و تو ميپنداری ،

ـ که چه تنها هستی !

* * * *

پشت در کيست که ميکوبد در ؟

در اکر بگشايم ،

ـ چه بمن خواهد گفت ؟

ـ چه بمن خواهد داد ؟

ـ  من به او باز ، چه پس خواهم داد ؟!

تو نميدانی کيست...

...پشت اين تاريکی !

من به تو خواهم گفت !

ـ من به تو خواهم گفت ،

ـ چه کسی پشت در است !

من ، نميدانستم

دل به دريا دادم ،

... و گشودم در را !

و بتو ميگويم ؛

ـ اگر اين باران را ،

به تمامی بپذيری در دل ،

و بشويی دل را

زير يکرنگی آن ،

همه را خواهی ديد !

... که بتو مينگرند ،

... و بتو ميخندند ،

... و تو را ميخوانند ،

که زجا برخيزی....

ـ بگشايی در را !

* * * *

من بتو ميگويم...

... چه کسی پشت در است !

ـ پشت در ، عاطفه ميسايد پا !

و صداقت با اوست...

و صميميت هم.

خوب اگر گوش کنی ،

پشت اين پالاپال ،

در پس اين جنجال ،

ـ که ز باران برپاست ،

مهربانی هم هست ،

که تو را ميخواند...

... که پذيرا باشی !

من ، نميدانستم

دل به دريا دادم ،

و گشودم در را...

و به تو ميگويم ؛

ـ در اگر باز کنی ،

ـ همه را خواهی ديد !

پشت در ، يکرنگيست...

ـ که به شب ميماند...

و تحمل هم هست...

و فروتن بودن !

در پس اين همه ،

ـ آزادی هست....

ـ و رهايی در پيش....

در اگر باز کنی ،

همه را خواهی ديد ،

که به تو ميگويند....

... جای من در دل توست !

در اگر باز کنی ،

... همنشين تو ، منم !

ـ من ، تو هستم ، بگشا.....

و تو آرامش را ،

در همين خواهی يافت....

که بدانی من.... توست !

که بدانی تو.... منم ...

                                                    ـ که تو را ميخوانم

/ 31 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
?؟ ص د ف ?؟

انگار بايد به اين سكوت تلخ ادامه دهم انگار بايد لبخند بيروحم را دوباره و دوباره و دوباره تكرار كنم و اشكهايم را كه بي اختيار ميريزند با خنده در آميزم تا غم سنگين چشمانم را از چشم ها پنهان كنم

پریا

سلام خوبی شعرات خیلی دلنشینه ادم رو به حس غریبی می بره امیدوارم که موفق باشی چشم به راهتم قربانت پریا

دت

سلام آنطرف ها آمديد به روزم

سمانه

شايد روزي كه مرا ببيني از من بپرسي كه با اين نگاه مضطرب به دنبال چه مي گردم. آن وقت به تو مي گويم كه بدنبال حس چكاوكها مي گردم كه بتوانم تا اوج آسمانها پرواز كنم و در آبي ان بياويزم و در آن غرق شوم. دوست عزیزم مثل همیشه منتظر حضورسبزت هستم

متين

سلام احساس ميکنم که از من. ازهمه هستی من جز توده دودی که در دست نسيمی پريشان ميشود هيچ باقی نميماند و انچه باقی ميماند خاکستر سرد و تيره ايست که از ان نفرت دارم و رنج ميبرم...

مامان بارون

بارها اومدم و ساعت ها اينجا پرسه زدم مست مست قبول کن نمی شه اينجا بود و بد مستی نکرد به اشتها ما ربط داره يا سفره رنگین شما نمی دونم .... اما .... صميمی خوب گفتگو نداره تو که می دونی .. سکوتی که داره خفم می کنه و نقلش و گمونم تو پیش کش خوندی بابت همه اون چيزايی که پشت در ديدم . .. خدا به خير کند خدا به خیر کند .. کاش بدونی . یا حق

ShErViN

salam webet kheyli jalebe khoshhal misham be webe man ham sar bezani

سعيد

من نيز تو را و تو را ميخوانم ...