نگــاه...

.

ترانه ســاز میکنی

به این نگاه آشکار

اگر که خیره میشوم

نگاه ،

             گاه ،

                        برمـدار...

از این دو چشم بی فروغ

از این نگاه بی قــرار.

از این بـهار ،

                    قسمتمهمین نگاه دلـرباسـت....  

 

نگاه کن ... نگاه کن

پرندهء خیال  من ،

به این نگاه

زنده است و پایـدار

ببین

چه صبح روشنی

میان کوچه میدود...

ببین که باز میشود

دریچه های انتـظار

نهایت  این یگانگیست

                         چون بهار 

                            بی دریغ

تـو .... بازمیکنی به نـاز...

فـصل سبـز دیگری

من از شکوفه های آن

سـبد 

          سـبد

پر ازتـرانـه میشوم...

به کوچه میکنم نگاه...

تمام کودکان شهر... 

                              چشمشان بسوی توست... 

                                                             دستشان بسوی من ...

 

 

/ 15 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
متین

چوبه ی دار خدایا چوبه ی دار است جسمم چه پیکر ها به بالایم درآویخت چه آتش ها به خاموشی گرایید چه گرمی ها که با سردی در آمیخت چه دل ها کز هوس می سوخت پنهان چو با من آشنا شد سرد شد، مُرد بَرَم هر نغمه ی شیرین که خواندند به گوشم ناله یی از درد شد، مُرد دو چشمم مستی ی ِ مینای می داشت چه سود آخر به کس جامی نبخشید لبم آشفتگان دربدر را ندانم از چه فرجامی نبخشید؟ چه شب ها مرغکان در نور مهتاب نوای شادی از دل برکشیدند سحر سرمست غوغای شب دوش به سوی دشت و صحرا پر کشیدند من آزرده تنها خفته بودم به چشمم اشک و بر لب هام آهی کنارم دفتری همچون دلم ریش به تشویش شب دوشم گواهی تن من چوب دار عشق ها بود هوس ها را به پای مرگ بردم اگر کس بوسه از لب های من خواست گلویش را به بند غم فشردم خدایا در سکوت صبحدم باز به بندم بینوایی اوفتاده ز ما بر سنگفرش جاده ها باز به نرمی سایه هایی اوفتاده خدایا چوب دارم، کاش ناگاه به طوفان بلایی می شکستم مرا ای دوستان یک شب بسوزید که من از خویشتن

مرواريد عرفان

سلام دوست خوبم شعر دلنشين ولطيفی است . هميشه صداهای بلند را می شنويم . پر رنگها را می بينيم / سختها را ميخوانيم . غافل از اينکه خوبيها آسان می آيند . بی رنگ ميمانند و بيصدا ميروند . همواره موفق و شاد باشی

غزل

آبی؟ کور رنگی؟ نه اگه مشکلی هست بگين!خوشحال میشم!!! متن من آبی نبود که.....

صبا

تو ی غريب...دور تويی که نميدانمت درست تو واژه می نشانی و من اشک ديده می چکانم مدام دلم برای يک دل سير نوشتن لک زده! واژه های مدامت به راه ...

صبا

همين وعده ی دوباره باز آمدن ات مثل خود زندگی بود راستی؛نامه را مينويسم. برای خودم برای او برای آسمان این پائیز و برای بارانی که نمی بارد ...هنوز گاه گمان ميکنم اگر ننويسم واژه ها در درونم همچو بغضی فرو خورده اند بودنت را شکر . از اين که گاه به گاه به حرفم می آری ممنونم!

مصلوب

برای همه کاش های خوب انگار سرودی...

هيچ کس

. امروز يه جای ديگه هم نوشتم و فکر ميکنم بازم مجبور شم بنويسم : حوصله ی عاشقانه خوندنم نيست ... .

صبا

رويای طلا خانوم و عباس آقا رو کامل کن حتمن خودت که ميدونی ؛ ماهی اگه تنها باشه زياد هم راهی تا مردن نداره بهت گفته بودم هر سال اولين ماهی عيدی که ميميره ؛ ماهی دم پرپري منه؟ اين يه قراره که سال به سال تکرار ميشه کلامت را مگير نه از اين آدميان غريب اين حوالی و نه از آن ماهی کوچک تنها! تو واژه که مينشانی آدم يادش ميماند که هست بايد باشد هنوز...

خلود

نگاه زاويه نگاه بنگر

پدربزرگ

چه زيبا بود حس خوب خواندن شعر های دوستی که بی ريا و ساده حرف هايش را نوشته دوستی که به داشتنش افتخار می کنم. سلام فرداد جان ببخش که هميشه دير ميام اين روزها درگير اتفاقی بزرگ هستم.اتفاقی که برای هر کس برای اولين بار بزرگی می کنه. سهم اين شادی رو از صميم قلب به شما هم هديه می کنم.