قفسی ساخته ام.

باب تنهائی خویش.

شاید این تنها  ئی ،

جای دوری برود

و من  اینجا ،

دست تنها باشم.

در قفس ،

کودکی  هست خوشحال.

بی خبر از همه چیز.

بی دریغ از  دادن

بخشیدن

گم کردن

گم شدن.

او همیشه اینجا ،

در قفس  میخواند

هر کجا وقتش بود :

من،

دلم پررنگ است

باید اینجا باشد.

می برندش دزدان

من بی دل ، چه کنم؟

من که این گوشه’ گرم ،

این همه تنهائی ،

شعر پایش ریختم.

حرف بارش کردم.

این همه سال،

کنارش بودم ،

که مبادا ببرند...

ببرند؟

من و تنهائی و کودک

آنقدر بازی میکنیم  

تا دلم از خستگی خوابش ببرد.

بعد من میخوابم.

من ، دلم را هر شب در خواب...

میگیرم ،

خوب فوت میکنم اول،

بعد یواش یواش تا صبح...

پاکش میکنم.

مثل چراغ جادو

و می روم در خواب.

بعد که میمیرم ...

قفس برای تو میماند

ولی تنهایی با من میآید

و کودکی هایم بخار میشوند.

.

.

 

/ 0 نظر / 10 بازدید