منظومهء کٌـفر

خدای عاشق ،

تمثیل واژگون الههء آتش را

که مظهر زیبایی بود

که نماد روشن پاکیزگی و عفاف بود

که پایدارترین مرد ملکوت در عشق ورزی بود

....

 پیش پای آدم عریان و مبهوت ...

شکست ...

و گفت :

- سوگند به ستارگان که تو را ارج مینهم ای والاترین گوهر آفرینش

ای انسان !

و تو مالک خاک میشوی و وارث فردوس.

و تو را در کنار خویش مینشانم و آنچه هست و نیست در پیش پای تو به کرنش وامیدارم

که تو ای خاکزاده ، همتای منی و همنشین من!

و زمین را بهشتی دیگرگونه رقم زد

- زیباتر...

در خور عشقی خدایگونه !

و آدم را نهیب زد

منت خدای جاویدم

که تو را از هیچ سرشتم و به کمال خویش پیراستم

که هوس ، آبگینهء بودن توست در وسعت نیایش بی شرمانهء پاکدامنی و نیاز

که من بی تو هیچم و تو نیز بی من ،

در گنداب ناباوری خویش ... مدفون.

و این آدم را چونان خوش آمد که سرودها سرود ...

وعشق ورزید ...

خدای را و آنچه از او میپنـداشت ...

ولی آزاد نبود آدم !

که آزاد ، نا  زاده شد!

.....

"تو از آن منی !"

"آنگونه زی که منت گفته ام !"

"جز از برای من به کسی مهر نورز" ...

...

سرو سرکش کائنات را این گران آمد که پرنده آزاد باشد و او ، نی !

پس دام بر نهاد و پرنده را اسیر قفسی کرد که خدایش بر او وانهاده بود ...

و آدم پاک ،

حسادت را آموخت ...

دروغ را آموخت ...

و    ظلم را ...   

   و عشق را در قفس ...

و اندیشیدن ... به رهایی !

و چنین پستی را خدای بر ملکوت روا نینگاشت که پرنده ای اسیر ...

همدم یکتا مرد آفرینش بماند که کوه را توان ، بر استواری همتش نیست

و هفت دریا را عمق ، برای کتمان حقیقت ِ آزادگیش

و هفت آسمان را اوج ، بربلندای اندیشه اش ...

- و فردوس گنجایش مرد را نپایید...

پس خدایش

آزمونی دیگر آورد که پشت استوارتنها پرستنده اش را به خاک فردوس ... بفرساید

که عشق خدایی را

چنین گستاخ

به تماشا آورد !

و ... زن

زاده شد از پشت رخوتناک ِ آسودگی ... در خواب

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

اما...خدا دنيا را بی زنجير آفريد.....

مرغ سحر

بله ...و ذهنی که اينها را درک کند ذهن يک زن است.. چون مرد را خود يارای درک آنچه خدايش بر زبان او ميراند نبود...پس زن زاده شد از پس پشت آگاهی و دانش

مريم .. خط فاصله باران

سلام .. آن ذات پاک با دست خود ، پیش از آنکه روح در جسم حلول کند ، دوستدارش بود و روحمان را چون دخترکی بازیگوش آفرید که می خندد و می گرید ، بی هیچ دانشی .. مگر آگاهی از اراده ی خالقی شاد .. بی آلایش و ساده ! به هر چه توجهش باشد می چرخد ... و سپس مشتاقانه ، سوی آنچه دوست دارد باز می گردد نخست از لذایذ حقیر می چشد ، گمراه می شود ، و چنانچه راهنما یا لگامی ، هوسش را جلو نگیرد در جستجوی آنها همچنان می دود ... ... کمدی الهی دانته ..... ....................................... این سیری رو که ذکر کنید .. آفرینش زن ! ... قبولش ندارم ... اینجا چیزی برای سرپوش گذاشتن به چیز دیگه نیومده .. همه چیز در جای خودشه .. نظم ! و این دقیقن همون چیزیه که عالم هستی رو شبیه خداوند می کنه ... که عشق خدایی را چنین گستاخ به تماشا آورد .. قشنگه .. با شکوهه .. اما ... این دلیلی برای آزمون دیگر نیست !

شهره

فرداد عزیز متشکرم از کامنتهای بسیار زیبات. با بهترین آرزوها . سبز باشی و همیشه آفتابی.

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم! سلام منتظرتم

تينا

فقط تو می دانی که چند واژه چگونه با اشاره ای شعری می شود با شکوه رستگاری ما هم همين دوستی مهربان است

رهگذر تنها

سلام دوست گلم!!!!امید وارم حالت خوب باشه..شرمنده ام که یه مدت نتونستم اپ کنم و به وبلاگ قشنگت سر بزنم ...امید وارم همیشه زنده و پاینده باشی....متنت خیلی قشنگه...وبلاگ من به روز شده بیا و با حضورت شب سیاه تولدم رو نورانی کن...منتظرتم

مونا

بعد از اين هم آشيانت هر کس است... باش با او... ياد تو ما را بس است...

?؟ ص د ف ?؟

تو را با يه عالمه چشم انتظاری به اميد فردا تنها ميگذارند.....