.

.

حکايتی دیگر...

بگذار صادقانه بگويم

...که دستهایت، تمامی گرمی دنيا بود!

که خاکسترم کرد...نگاهت.

و...صدايت،

که از دورترين شهرهای ترانه ميآمد

و سرود پاک دريا بود....

که چشمهايت،

زلال عاطفه ريخت بر خاکسار خشک نگاهم.

که روزهايم.....

هنوز.....

رنگ چشم تواند.

.

.

.

/ 21 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يکا

وايييييييييی از اين زلال عاطفه وايييی از اين احساس ای وای من وای برمن عالی بود عالی

خلود

و شب هايم ... هنوز... رنگ دل تواند.

خلود

تو دستهایت را می بخشیدی تو چشمهایت را می بخشیدی تو مهربانیت را می بخشیدی وقتی که من گرسنه بودم فروغ فرخزاد

فرزانه شيدا

سلام آشيانه شعرم بارانی ست چتر های یاوری کجا هستیدـ!؟(ف.شيدا) ممنون از حضور همیشه مهربان شما موفق وشاد باشید آشيانه شعر به روز شد

?؟ ص د ف ?؟

بگذار صادقانه بگویم قلبم هنوز به انتهای زنجير قلب تو وابستست ....خواه باور کن خواه نه.........

فرزانه شيدا

اگر ترانه ميگريد... اگر شعر بیقراری میکند... اگر قلم آرام نمیگیرد... اگر اشک غمگنانه میدود ...اگر دل... خود به سینه میکوبد... در کنج شاعری ...در انزوای عشق...میدانم ...کسی هست که عاشقی را بامن میگرید...اگرچه در تنهائی...و گرچه پرستار سکوت...انگشت بر لب مینهد ..و دیواری میکشد میان منو تو ...اما صدای دل... در دفتر فریاد ..واژه های منو تو را ...خاطره میکند...یکرو من ترا میخوانم...روز دیگر تو مرا...این میان ..شب مهمان هردو ماست... وغم مهمان ناخوانده ءخلوت عشق اما قلم یکیست در ریزش اشک واژه ها (فرزانه شیدا) سلام ممنونم از

فرزانه شيدا

اگر ترانه ميگريد... اگر شعر بیقراری میکند... اگر قلم آرام نمیگیرد... اگر اشک غمگنانه میدود ...اگر دل... خود به سینه میکوبد... در کنج شاعری ...در انزوای عشق...میدانم ...کسی هست که عاشقی را بامن میگرید...اگرچه در تنهائی...و گرچه پرستار سکوت...انگشت بر لب مینهد ..و دیواری میکشد میان منو تو ...اما صدای دل... در دفتر فریاد ..واژه های منو تو را ...خاطره میکند...یکرو من ترا میخوانم...روز دیگر تو مرا...این میان ..شب مهمان هردو ماست... وغم مهمان ناخوانده ءخلوت عشق اما قلم یکیست در ریزش اشک واژه ها (فرزانه شیدا)چهارشنبه 27/10/1385 سلام ممنونم از شعر همدلی در اشیانه شعر آرزومند آرزوهایت فرزانه شیدا

الهه

آخر این رسم و روال رفاقت است، که در نیمه ی رویا رهایم کنی؟ می دانم ! تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند ! اما شمار آنهایی که عاشق می مانند ، از انگشتان دستم بیشتر نسیت! یکیشان همان شاعری که گمان می کرد ، در دوردست دریا امیدی نیست ! خوشحال ميشم بهم سر بزنی

من...

سلام دوست عزيز... خيلی خوشحال شدم از اينکه به من لطف داشتی... وبلاگ تو هم خيلی خوبه... مطالبت واقعا دلنشينن... شاد باشی... ...؟