باشه؟

.

.

عشق اولی

عشق آخری

تو رو میخوایم فقط

 ایران....

گوش هم شدیم

چشم هم شدیم

تو رو میخوایم فقط ایران.

دست به دست هم دادیم ایندفعه

پا به پای هم میائیم  ایندفعه

ایندفعه دیگه گول نمیخوریم

Bestشو میخوایم ایندفعه

سر هر گوشه کنار

اسم همو مینویسیم.

گوش به حرف هم میدیم

تا پای جون وای میسیم.

وای

ای وای

به حال اون کسی که پاش وا نسه.

گلوله هاش واسه نصف ما بسه !

اون یکی نصفه مون ،

پای ما وا میسه !

ولی وای به حال اونکسی که پاش وا نیسه.

 

ما گفته باشیم !

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
الهه

سلام فرداد عزیز وبلاگه خیلی قشنگی داری خیلی با احساسه[چشمک] به منم سری بزنی خوشحال می شم. موفق باشی

امیندا

سلام دوست عزیز از این ورا؟؟؟؟؟[متفکر]

شمیم استخری

از پیشنهادهای اندیشمندانه‌ی شما سپاسگزارم. نقش من در این داستان و داستان‌های مشابه آن، شاید بیشتر بر انتخاب تکیه داشته‌باشد تا برآفرینش. البته آفرینش هم نوعی انتخاب است از موجودی‌های زندگی یا از آنان که در واقعیت زندگی ما جاری هستند. در این داستان، من از نیمه‌ی دوم آن، بازگشتی به آغاز داشته‌ام. «کامشاد» در آغاز این رمان، خود را چنان به نمایش می‌گذارد که انسانی است عاشق، صمیمی، سالم و روشنایی‌طلب. از این‌رو، نقش دایی و پدر، بر هستی انسانی او، نقشی تعیین‌کننده بوده‌است. بی‌تردید هرنکته‌ای که به ذهنتان برسد، برای من هم تأمل برانگیز خواهد بود و هم موجب سپاس. شعرتان را خواندم. تلواسه های وطن، انگار شما را از آن سوی جغرافیای کره‌ی زمین به حاشیه‌های خیابان‌های تهران برده‌است. چنین تلواسه هایی اگر چه گاه آرامش آدمی را می‌گیرد اما جزیی از هستی آدمی است که اگر نباشد، زندگی در موج‌آب دریغ و درد، فرو خواهد رفت.